








شبي از پشت يك تنهائي غمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
آري مي دانستم و مي دانم ، اين باغ قشنگ رويايي
شايد ، شايد تو را براي مدتي از من جدا سازد
ولي باز هم دعا كردم دعا كردم . . . 
آن گه از پنجره كوچك قلبم با تو حرف زدم
و از پشت ديوار دلتنگي
با قايق غمهايم
در رودخانه اشكهايم
تا انتهاي ظلمت پارو زدم
ولي باز هم دعا كردم دعا كردم . . .
ناگه
تصوير زيبايت را جلو خود يافتم
و با شتاب اشكهايم را پاك كردم
و به آينده روشني نگريستم كه در انتظارمان خواهد بود
آري اين بار از ته دل براي خوشبخت شدنمان دعا كردم دعا كردم . . .
































زهر حرفهايت در قلبم نفوذ ميكند و روحم را از ملال و اندوه پر ميكند. اي كاش دستهاي
قلبم همچو اشك شمع ميريختند تا نام نيكويت را در قلبم حك نميكردند. اي كاش قلبم همچو
دود از بين ميرفت تا عشق درونش خاموش ميگشت. اي كاش خاطرات مانده در يادم با
مدادي نوشته ميشد تا توان پاك كردن آنها را داشتم و تو را از صفحهء خيالم محو
مينمودم. مينويسم! مينويسم از تو تا غم سوزان دلم فنا شود. مينويسم تا دل مالامالم از
حسرت و افسوس آرام گيرد. مينويسم دوستت دارم، كه از سنگيني بار قلبم كمي كاسته
شود. مينويسم دلم تنگ است براي تو؛ براي آن نوازشهايي كه نكردي؛ براي دوستت
دارمهايي كه نگفتي؛ براي نگاههاي بي پايان و پرمعنايت. براي لحظات شيرين و انتزاعي
كه در خيالم نقش بسته ميشد. هر شب در روياي شب هنگامم تو را كنارم ميبينم. اي كاش
صبح بعدي فرا نرسد و در خواب، آرام جان سپارم. اي كاش امشب آخرين باري باشد كه به
قرص رخشان ماه مينگرم و در رويايم، در كنار تو، به خوابي عميق فرو روم و هيچگاه

بيدار نشوم؛ سحرگاه را نبينم و در رويا، در آغوش تو بميرم






روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا
آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي
شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که
خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی
کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله
نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
عشق يعني لحظه هاي بي کسي عشق يعني دوري و دلواپسي عشق يعني دوري
از زيباترين غربت مطلق به روي اين زمين عشق يعني دستهاي باز تو عشق يعني با تو
در پرواز تو عشق يعني يک دل تنگ و غريب عشق يعني دختري پاک و نجيب عشق
یعني چشمهاي مست او نامه هايم در فشار دست او عشق يعني شعرهاي سوخته
عشق يعني شمع نا افروخته عشق يعني تا ابد در راه او تا هميشه يک جهان گمراه
او عشق يعني دردهاي بي شمار عشق يعني عاشق و فصل بهار عشق يعني
خسته ام از بي کسي کي به داد اين دل من مي رسي؟




تنهاترین عاشق
















































خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
خیلی دوستت دارم . . .
......................
...................
...............
............
..........
........
......
....
...













توباشي![]()


دلم خواهد همه سوزم تو باشي
وفا دارم شب و روزم تــــو باشي
دلم خواهد اگر ياري گزينــم
كه با او دل به دل دوزم تو باشي












































دلم آرزوی آمدنت می میرد..........
و میان من و تو فاصله جا میگیرد .............
من در این دشت جنون تنهایم...........
من از این فاصله ها بیزارم ...........
و دراین گستره فاصله ها می میرم .........
من میان شب و روز .......
در تن خشک زمین...........
من میان صحرا ........
و میان جنگل............
همه جا یکه و تنها ........
خسته از جور زمان.........
با تنی خورده به جان زخمی چند............
میزنم بانگ که وای.........
هستی ام رفته بباد ..............
ضجه ام را که شنید ؟
جای دل ، تنگ تر از مشت من است .........
قصه آمدنت باد هواست...........
با تو بودن دگرم چون رویاست ........
نفسم می گیرد .......
می گشایم نفسی پنجره را ..........
تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم.............